آخرین جمعه آبان 93
سلام نفس مامان
من اومدم تا یکی دیگه از خاطرات شیرین کودکیتو برات تو دفتر خاطراتت ثبت کنم
اومیدوارم روزی که خوندن و نوشتن رو یاد گرفتی و این پستها رو هم تونستی بخونی
ازشون لذت ببری و شاد بشی.
اینو بدون که تمام هدف مامان از این کار خوشحالی پسر نازنینمه
جمعه ای که گذشت (93/8/30) روز خوبی برای گل پسرم بود حالا میگی چرا ،بهت میگم
صبح که از خواب ناز بیدار شدی بعد صبحانه خوردن البته بازم با کلی خواهش وتمنا
و بخاطر قولی که بهت داده بودیم که اگه پسر خوبی باشی و صبحونتو بخوری جایزت اینه که بری پیش محمد حنان بازی کنی، خلاصه بابا امیرم بقولش وفا کرد شما برد تا با محمد حنان بازی کنی.شما هم باکلی ذوق بقول خودت بباستو پوشیدی و رفتی و منم موندم تا یکمی خونه رو مرتب کنم
بعدازظهرشم رفتیم به نمایشگاه اینترنت ،نرم افزا وسخت افزا کامپیوتری که همکارای باباامیر اونجا غرفه داشتن
خلاصه همشون کلی نازت دادن و کلی وسایل بهت دادن که تو اونا فقط بادکنک چشمتو گرفت و کلی باهاش بازی کردی.
خونه عمو شهرام که ازبس بهت خوش گذشته بود که نمیخواستی بیای خونه


نمایشگاه




محمد طاها در حال انتخاب کردن سی دی های نرم افزاری کامپیوتر



عزیز دلم ، مردی یعنی اینکه :
بار بیشتری در زندگی برداری
تحمل بیشتری به خرج بدی
بی چشمداشت غمخوار دیگران باشی
بیشتر از همه محبت کنی
و کمتر از همه توقع داشته باشی



آخرین جمعه آبان 93 






